عاشق شهدا
اللهم عجل لفرج مولانا امام زماننا و احفظ قائدنا امام الخامنه ای...

آمد.............
ارسال در تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 توسط گمنام
تمام نسیم ها را شمردم من
سکوت تو از زیر خاک آمد


یکی برای تو یک مشک آب آورد
یکی برای تو سینه چاک آمد

تو را کنار زنده ها سرودم: صبح
تو چون طلوع کردی جهان هلاک آمد

کنارمسجد شهر فقط هیاهو بود
حسین آمد حسین آمد نیاک آمد


جوانی که قامتش قامت صنوبر بود
درأن کیسه با استوخانو پلاک آمد...



حرف من...........
ارسال در تاريخ سه شنبه یکم اسفند 1391 توسط گمنام

در بین خوبی و بدی  از  بد جدا بودن خوش است

مانند یاران حسین  در کربلا بودن خوش است


کاری  نباشد  خانه  باشی  و  بگویی   از  جهاد

بر روی مین باشی و از  دنیا رها بودن خوش است


سخت است در آخر زمان یار خدا باشی    ولی

دور از  ریا  و  فتنه  و  یار خدا بودن خوش است


  قرآن  ما  ايمه اند  و کاغذش  ظاهر  فقط

قرآن رو نیزه نکن در محتوا بودن خوش است


 تو ای  مدیر  کار دان!!!!!!!! از  مال   ما  مردم  نخور

این پول نفت حق تو نیست فکر جزا بودن خوش است


مؤمن عدالت پیشه کن هرچیز را جای خودش

خنده بجا گریه بجا دنیا بجا بودن خوش است


فرهنگ  ما   ایرانیان   پاینده   باشد  تا  ابد

خوبی و پاکی و خدا....عشق و وفا بودن خوش است


 تمام



شعرتو........
ارسال در تاريخ سه شنبه دهم بهمن 1391 توسط گمنام

شعر تو را در زیر باران میسرایم

در بوق ماشین و خیابان میسرایم

تا لذت دنیا تو را از من نگیرد

شعر تو را با چشم گریان میسرایم

با لهجه ی مازندرانی  صاف و ساده

در روستا همراه چوپان میسرایم

به اسم رب شهدا بعداز  تلاوت

شعر تو را همراه قرآن میسرایم

تا کشورم در عشق پاینده بماند

شعر تو را با نام ایران میسرایم

رفتی تو تا ایران ما ایران باشد

این شعر از لطف شهیدان میسرایم

2

در سبزه های سبز گیلان و گلستان

شعر تو را در یزد و کرمان میسرایم

تا کشتی ما،هم دران ساحل نشیند

مانند نوح در حین طوفان میسرایم

شعر تو را شبهای قدر و بعد توبه  

  در روزه های ماه رمضان میسرایم

تا که ثواب عشق تو نامم نویسند

شعر تو را امشب فراوان میسرایم

آهنگران آوینی و همت کلاه دوز      

 این شعر را برای چمران میسرایم

شعر تورا شعر تورا شعر تورا این       

شعر تو را شعر تورا آن میسرایم

این شعر های ارتجالی را برایت   

 تنها برایت با دل و جان میسرایم

 



بابا جون
ارسال در تاريخ چهارشنبه سیزدهم دی 1391 توسط گمنام

 

 اینجا  هوا بارونیه صدای رعد و برق میاد

اونجا نداره آسمون  خوشابحالت باباجون

   

اینجا همه غمگینیمو ستاره ها خاموش شدن

اونجا نداره کهکشون  خوشابحالت باباجون


اینجاصلیب پر شده و  آدما آویزون میشن

اونجا نداره بمب و خون خوشابحالت باباجون


شما چطور رفتین و ما چرا باید بمونیم و

از رفتن کبوترا ترانه ها بخونیم و

شما خوشین تو آسمون خوشابحالت باباجون


اینجا دلم گریه میخواد بابا تو رو خدا بمون

                         خوشابحالت باباجون


اینجا دیگه نا ندارم حرفای مردم بشنوم

از قصه ی ریا واسه نونای گندم بشنوم

اونجانداره آب و نون  خوشابحالت باباجون


یادم میاد بچه بودم موهامو شونه میزدی

وقتی تو بازیا بودم برام تو خونه میزدی

خونه م شده عذا و خون خوشابحالت باباجون


از عشق و عاشقا بگواز اشک مادرا بگو

از دل بگو از غم بگو قصه ی کربلا بگو

بازم برام غزل بخون خوشابحالت باباجون


من روی پاهات خوابیدم همیشه گرم همیشه نرم

میگن پاهات تو جبهه مون..د خوشابحالت باباجون

 






مفهوم غزل من
ارسال در تاريخ پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 توسط گمنام

عمری نتیجه ی غزل من تباه شد

وقتی غزل ترانه ی خورشیدوماه شد


یک روز از شهید سرودن ثواب بود

دیدی چگونه گفتن قلبم   گناه شد؟


بی تو دوباره اشک و فسوس و دوباره.... آه

بعد تو  شعر من که  فقط رو سیاه شد


عمریست که آسمان کبود و سیاه رنگ

از وسعت وفای شهیدان پناه شد


این شعر تیره معجزه هرگز  نمیکند

اما برای این دل من تکیه گاه شد


جز چند سنگ و مقبره جز چند نام و ننگ

سهم  تمامی  شهدا  افسوس  و  آه  شد


از عشق تو سرودن و باگریه نالیدن

مفهوم شعراز تو بود غیر آن اشتباه شد



یاد لاله ها.امین تجن جاری
ارسال در تاريخ سه شنبه هفتم آذر 1391 توسط گمنام

با خیال و یاد لاله ها کسی تنها نبود

جز برای مملکت دیگر غمی در ما نبود

تا که در فتح المبین بودیم بی خواب و خوراک

در کنار خاک ریزان  چشم ما لالا نبود

ای که با نام شهیدان فتنه بر پا میکنی

همت این باکری ها غارت و سودا   نبود

ما خدا را دیده ایم در پا  رس میدان مین

فاو را آزاد کردیم و کسی باما نبود

جویباری هست دریا در نگاه شیر مرد

   دشمن بعثی دگر خشکیده شد دریا نبود

ما شهادت را برای چشم کور دشمنان

                       زنده میداریم و جز این عاشقی فتوا نبود.......................

 



شعری از شهریار برای شهدا
ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 توسط گمنام

به خاک من گذري کن چو گل گريبان چاک
که من چو لاله به داغ تو خفته ام در خاک
 
چو لاله در چمن آمد
 به پرچمي خونين
شهيد عشق چرا خود کفن نسازد چاک
 
سري به خاک فرو برده ام به داغ جگر
بدان اميد که آلاله بردمم از خاک
 
چو خط به خون شبابت نوشت چين جبين
چو پيريت به سرآرند حاکمي سفاک
 
بگير چنگي و راهم بزن به ماهوري
که ساز من همه راه عراق ميزد و راک
 
به ساقيان طرب گو که خواجه فرمايد
اگر شراب خوري جرعه اي فشان بر خاک
 
ببوس دفتر شعري که دلنشين يابي
که آن دل از پي بوسيدن تو بود هلاک
 
تو شهريار به راحت برو به خواب ابد
که پاکباخته از رهزنان ندارد باک



 



عشق یعنی یک استخوان و یک پلاک
ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 توسط گمنام


عشق یعنی یک استخوان و یک پلاک

سالهای سال تنهای تنها زیر خاک . . .

 

.

.

.

چشم پاک دختری از جمله‌ای تر مانده است / چشم‌های پاکش اما خیره بر در مانده است

روی دیوار اتاق کوچک تنهایی‌اش / عکس بابایش کنار شعر مادر مانده است . . .

یاد و خاطره شهیدان گرامی باد

.

.

.

باز هم در دل جنون آغاز شد / زخم میدانهای مین ابراز شد

باز هم مجنون لیلایی شدیم / بعد عمری باز شیدایی شدیم . . .

 

.

.

.

باید بهشتی وار در راه خدا رفت / اینگونه در راه حسین سر جدا رفت

باید چو چمران رفت تا اوج رهایی



بوی سیب
ارسال در تاريخ سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 توسط گمنام

این بوی ناب وصال است یاعطر گل های سیب است


این نفخه ی آشنایی بوی کدامین غریب است؟


امشب از این کوی بن بیت باپای سر می توان رشت


روشن چراغ دل ودست بانور ((امن یجیب))است


درسوگ گل های پرپر گفتی وبسیارگفتیم


امروز می بینیم اما مضمون گل ها غریب است


در مسجد سینه چندی است تامسجدم نوحه خوانی است


برمنبر گونه شب ها این گونه اشکم خطیب است:


((ازسنگ های بیابان خاموش بودن عجیب است


از ما که هم کیش موجیم این گونه ماندنعجیب است))


خشکید جوی ترانه بی گریه های شبانه


این نغمه ی عاشقانه سوز دلی بی شکیب است


با اشتیاق زیارت یاران هم دل گذشتند


انگار تنها دل من از عاشقی بی تصیب است


شهید



((علی رضا قزوه))



یاد امام و شهدا
ارسال در تاريخ دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 توسط گمنام

از دوستان عزیز و برادر گرامی حاج سعید حدادیان معذرت می خوام اگر اشکالی در متن این نوشته وجود داره.از دوستان خواهشم می کنم در قسمت نظرات اشکالات آن را برطرف نمایید.

یاد امام و شهدا ، دل و می بره کرب و بلا

بعضی شبا وقتی بابا ،کنج دلش غوغا میشه ، یا بعضی وقتا دل شب ، وقتی که از خواب پا میشه

میره یه گوشه میشینه ، آلبومشو وا می کنه ، خوب می دونم گذشتشو با اونا پیدا میکنه ، با اونا نجوا میکنه

درد و دل این روزاشو (با اونا نجوا می کنه2)

یاد امام و شهدا ، دل و می بره کرب و بلا

(می گم بابا اینا کین که با لباس خاکین 2) اما هزار تا کهکشون ، سرتاسر هفت آسمون

(مونده به زیر پرشون 2) .......................میگه پسرم ، نور دلم، باغ گلم ، همه حاصلم

الهی هیچ مسافری ، از رفیقاش جانمونه ، تو هم دعا کن که بابات ، غریب و تنها نمونه

بعد امام و شهدا (زیاد تو دنیا نمونه 2) اینا تو آسمون بدر، ستاره های سحرند

به جون تو برای من (عزیز تر از برادرند2).

به کی بگم ، چه جور بگم ، بعضی هاشون تو بیداری ، بعضی هاشون تو رویاها

جلوه مولا رو دیدن ، جذبه آقا رو دیدن

یاد امام و شهدا ، دل و می بره کرب و بلا

می گم بابا ، که هر وقت پیش شما، میون کل جبهه ها (اسم شلمچه که میاد2)

چه سریه ، چه رازیه ، فوری برافروخته میشین ، مثل شمع سوخته میشین.

میگه پسرم ، ای پسرم ، نمک نزن ، بازم به زخم جگرم ، سرتاسر جبهه همش جور تجلی خدا بود به خدا

آخر دنیا بود به خدا (کرب و بلا بود به خدا2)

(حضرت زهرای بتول ، با اینکه ما نوکرشیم 2) ( مادر ما بود به خدا2)

اما میون جبهه ها ، شلمچه بیشتر از همه(گرفته بوی فاطمه 3)

شب حمله ، همهمه بود ، روی لبها زمزمه بود ، کی تو دلا واهمه بود،(دعوا سر، سربند یا فاطمه بود3)

ذکر لبها وقتی که یا زهرا می شد ( همه گره ها بود وا میشد2)

یاد امام و شهدا ، دل و می بره کرب و بلا

این رفیقم که می بینی ، میون دار هیئت ها بود ، مسجدی بود ، بی ریا بود ، باصفا بود، با خدا بود،

یه شب توی میدون مین ، آخر به آرزوش رسید ، ترکشای خمپاره ها هردوتادستاش و برید

این رفیقم که می بینی ، اهل نظر بود به خدا ، مرغ سحر بود به خدا ، مرد خطر بود به خدا

یه شب توی میدون مین ، دیدم بی سر بود به خدا ، مرد خطر بود به خدا

این رفیقم که می بینی ، انیس و یار و یاورم ، عزیزتر از برادرم ، نور دو چشمون ترم

وقت وداع آخرش ، می گفت بگو به مادرم. از خدا خواستم همیشه که برنگرده پیکرم

این رفیقم غلامعلی ، نوحه خونه ، روضه خونه ، وقتی دل بابات می گیره شعرای اونو میخونه

آخرش ، حاجتم و من می گیرم .یه روز از عشق تو مولا میمیرم(قربون کبوترای حرمش 2)

یاد امام و شهدا ، دل و می بره کرب و بلا




شعری از سهیل محمودی
ارسال در تاريخ شنبه یازدهم شهریور 1391 توسط گمنام
دلم شکسته تراز شیشه های شهرشماست

شکسته باد کسی کاین چنینمان می خواست


شما چقدر صبور وچقدر خشماگین


حضورتان چوتلاقی صخره بادریاست


به استواری معیار تازه بخشیدید


شمانه مثل دماوند اوبه مثل شماست


بیا که ازهمه ی دشت ها سوال کنیم:


کدام قله چنین سرافراز وپابرجاست؟


به یک کرامت آبی نگاه دوخته اید


کدام پنجره این گونه باز سوی خداست؟


میان معرکه لبخند می زنیدبه عشق


حماسه چون به غزل ختم می شود زیباست


شما که اید؟صفی از گرسنگی وغرور


که استقامت وخشم از نگاهتان پیداست


اگر چه باغچه ها راکسی لگدکرده است


ولی بهار فقط در تصرف گل هاست


تخلص غزلم چیست غیرتام شما؟


ز یمن نام شما خودزبان من گویاست



(سهیل محمودی)




شعری از پروانه نجاتی به یاد شهدای جنگ
ارسال در تاريخ پنجشنبه نهم شهریور 1391 توسط گمنام
پدر اگر تو نبودی وطن بهار نداشت

نهال غیرت ما بوی برگ و بار نداشت

اگر تو سینه خود را سپر نمی کردی

هجوم دشمنی آشفته جان مهار نداشت

تو مرد بودی و دیدی که آن پدیده شوم

ز ناگوارترین ها فروگذار نداشت

دلاورانه به دریا زدی دل و رفتی

اگر چه بعد تو این سقف اعتبار نداشت

رها ز دلهره ی اینکه کودکی هر شب

برای دیدنت آرامش و قرار نداشت

به روزهای نداری ، زمان بیماری

خیال خاطره ای از تو در کنار نداشت

و یا جوانی یک زن به چشم رهگذران

چه زود سوخت و خاکسترش غبار نداشت

رسیده قصه به جایی که من ، تو ... و مادر

و خانه ای که دگر روز و روزگار نداشت



شعر مهدی رحیمی برای شهدا
ارسال در تاريخ دوشنبه ششم شهریور 1391 توسط گمنام
هی دست می‌رود به کمرها یکی یکی
وقتی که می‌رسند خبرها یکی یکی

خم گشته است قد پدرها دوتا دوتا
وقتی که می‌رسند پسرها یکی یکی

باب نیاز باب شهادت درِ بهشت
روی تو باز شد همه درها یکی یکی

سردار بی‌سر آمده‌ای تا که خم شوند
از روی دارها همه سرها یکی یکی

رفتی که وا شوند پس از تو به چشم ما
مشتِ پُر قضا و قدرها یکی یکی

رفتی که بین مردم دنیا عوض شود
درباره‌ی بهشت نظرها یکی یکی

در آسمان دهیم به هم ما نشانشان
آنان که گم شدند سحرها یکی یکی

آنان که تا سحر به تماشای یادشان
قد راست می‌کنند پدرها یکی یکی



شعر حسن سلطانی برای جنگ
ارسال در تاريخ یکشنبه پنجم شهریور 1391 توسط گمنام

زني كه چادر مشكي هميشه بر سر داشت
شكسته، از لبه ي سنگ قبر سر برداشت

نگاه دوخت به باران، به رنج نامه ي ابر
و ابرها دلش بي صدا ترك برداشت

طنين هق هق ابري سياه پوش شكست
فضاي خاطره از بس كه بغض در برداشت

هنوز، كهنه پلاكي كه كاشته شده بود
هزار نقطه ي ترديد جاي باور داشت

دوباره قلب خودش را مرور كرد، هنوز
به مرد گمشده اش عشق صد برابر داشت

سكانس آخر اين ماجرا زني كه گريست
به روي شانه ي مردي در آخرين برداشت




شعر سارا جلوداریان برای جنگ
ارسال در تاريخ شنبه چهارم شهریور 1391 توسط گمنام
اين خاك، بوي سرو و صنوبر گرفته است
بوي چكامه هاي معطر، گرفته است

اين خاك، زادگاه تمام شكوفه هاست
حسي شبيه لاله ي پرپر گرفته است

در سوگ هر پدر، دل اين خاك، خون شده!
درسوگ هر پسر، غم مادر گرفته است

آنقدر، كربلا شده و بي علم شده-
تا بوي مشك، بوي برادر گرفته است

هر استخوان كه دست برآورده از زمين
تكرار زمزمي ست كه بستر گرفته است

ما چيستيم: تابع افعال بي زمان!
آينده اي كه حالت مصدر گرفته است

ما چيستيم: آينه هايي كه سالهاست
مفهوم چهره هاي مكدر گرفته است

اين آسمان، سپيدتر از نامه هاي ماست
اين آسمان، كه رنگ كبوتر گرفته است...


تقدیم به شهدای وطن
ارسال در تاريخ جمعه سوم شهریور 1391 توسط گمنام

تو سوختي و ني و نخل و نسترن مي سوخت

شبي كه جسم تو تشييع شد، كفن مي سوخت

هزار بار سرودم كه باز مي گردي

هزار بار نبودي و شعر من مي سوخت

به گل، به آب، به آيينه گفت مي آيي

چه حيف شد همه ي وعده هاي زن مي سوخت

چه انتظار غريبي! چه سرخ بود، چه سبز!

شقايقي كه برايت چمن چمن مي سوخت

جنازه ات چه سبك بود : استخوان و پلاك!

شبي كه اسم تو تشييع شد، وطن مي سوخت

مرتضی آخرتی



خبر سوختن
ارسال در تاريخ پنجشنبه دوم شهریور 1391 توسط گمنام
دوش یاران خبر سوختنش آوردند

صبح خاکستر خونین تنش آوردند

یا رب!این کشته خونین کدامین عرصه ست؟

که ز بازار تجرد کفنش آوردند

این گلی بود که در خلوت خوشبوی بهار

بهر پرپر شدن اندر چمنش آوردند

ساحت سرخ اجابت ز شفاخانه ی وصل

مرهم تازه داغ کهنش آوردند

آن که چون سرو سهی بدرقه شد با گل اشک

اینک از معرکه چون نسترنش آوردند

زکریا اخلاقی





شعری از سلمان هراتی برای شهدا
ارسال در تاريخ چهارشنبه یکم شهریور 1391 توسط گمنام
با شما هستم!


بنشینید!


بنویسید سر سطر


که صبح


از مزار شهدا می آید


با سبدهایی از میخک سرخ


و سپس می آیند


صبح و خورشید و نسیم


و به لبخندی


می گشایند در مدرسه را ...



دوبیتی ها
ارسال در تاريخ سه شنبه سی و یکم مرداد 1391 توسط گمنام
چند دوبیتی از محمد کاظم بدر الدین ۱۳٩٠/۱٢/۱٠

تمام لاله‌ها سرخ‌اند و محزون
صمیمی، مقتدر، همواره مجنون
شهیدان، عاشقان محض، بردند
برای لاله‌ها، دسته گُل خون

*****************

غریب و خسته و فرتوت مانده است
به شوق لحظه باروت مانده است
خدایا! استجابت کن دلم را
که پشت یک غزل تابوت مانده است

******************

ثناگویِ نگاهت ای کبوتر
به طرز فکر و راهت ای کبوتر
شنیدم وعده‌ای با عشق داری
خدا پشت و پناهت ای کبوتر!

********************

تنیده در تنم پاییز، پاییز
ندارم همتی مست و جنون‌خیز
تو رفتی و دعا کن اوج گیرم
شبی از پلکان ماه، من نیز

با اجازه ی شاعر این دوبیتی ها را تقدیم می کنم به دلهای قشنگ خانواده های شهدا



شعر ابوالفضل سپهر برای شهدای گمنام
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 توسط گمنام
آی قــصــــه قــصــــه قــصــــه نــــون و پنیـــــــر و پسـتـــــه
یــــک زن قـــد خـمـیــــــــــده روی زمیـــــــن نشـسـتــــــه
یــــک زن قـــد خــمیــــــــــده یـــــــــک زن دلشــکسـتـــــه
کـــه چــادرش خــاکیـــــــه روی زمیـــــــن نــشسـتـــــه
دست میذاره رو زانــــــــوش زانـــــوشــــو هی میمالــــه
تندتند میـگه یا علــــــــــــی درد میــــــکشـــــه مینالــــه
شـکسـتــــه و تـکیـــــــــــده صــــورت خیــس و گلفـــــام
دست میکشه روی قبــــــــر قبـــــــر شهیـــــــد گمنـــــام
آب میـــــریـــزه روی قبــــــــر با دستـــــــــای ضعیـفــــش
قبـرو مـیشــــــــوره و بـعــــد دست میکنه تـــو کیفـــــش
از تـــــو کـیفش یـه جـعبــــه خــــرما میـــــاره بیـــــــــرون
میـــــــذاره روی اون قبــــــــر بــهش میگه مادرجـــــــون
به قربـــون بـی کسیـــــــــت چـــــــــرا مــــــادر نـــــداری؟
پنج شنبـــــــه هـا بــــه روی پــای کــــی سر میــــذاری؟
بابات کجاســـت عزیــــــزم؟ بــــــــــــرادرت خـــــــواهرت؟
حــرفــــی بزن عــزیــــــــــزم منــــــم جـــــــای مـــــــادرت
نیـــگا نــکن کــــه پیـــــــــرم نیــــــگا نــــــکن مریضــــــــم
تو هم عین بچّــــه مــــــــی راست میگم عزیزم!
نیـــگا نــکن کــــه پیـــــــــرم نیــــــگا نــــــکن مریضــــــــم
تو هم عین بچّــــه مــــــــی بچـــــــــه بــــــی نشونــــــم
همون که رفت و با خـــــــود بــــــــرده گرمــــــی خونـــــم
میـــــــزنه زیــــــر گریـــــــــــه ســـــرش رو تکون میـــــــده
درمیـــــــاره یــه عکســــــی از کیفش نشــــــون میــــده
عکســـــو میبوسـه و بــــــعد میــــــــذاره روی ســـــرش
عکـــــــس بچـه خوبــــــــش عــــکس علــــــــــی اکبرش
تو هم عین بچّــــه مــــــــی بچـــــــــه بــــــی نشونــــــم
همون که رفت و با خـــــــود بــــــــرده گرمــــــی خونـــــم
همون که آخرین بــــــــــــــار وقتــــــی که ترکـــــم می کـرد
نذاشت بـــرم دنبالـــــــــــش گفت که مامان تــو برگـــــرد
بــــــــــرو کنــــــــــــــار بـابـا نمــــــی تونــــــه راه بیـــــاد
من خودم دارم میـــــــــــــرم اونــــــه که تو رو مـــی خواد
گریه ش یهــــو بند میــــــــاد فکـــــــر میکنــــه و با مکـــث
بغض میــــکنه دوبـــــــــــــاره خیـــره میشه به اون عکس
دلــم رضــــــا نمـــــــــــی داد ولـــــــــی بـــــه خـــاطـر اون
دیگه پی اش نـــــرفتــــــــــــم گفتـــــــم برو مــــــادرجــــون
صورت مـــــن رو بوســــــــــید بـــــرگشتـــــش و دویــــدش
لبخنـــد زدم زورکـــــــــــــــــی ســـــــر کــــــوچه رسیــدش
تحملـــــــم تـموم شــــــــــــــد بــــــه دنبالـــــــش دویــــــدم
ولـــــــــی دیــگه بچـــــــــــه مو ندیـــــــــــدم و ندیـــــــــــــدم
وقتــــــی رسیدم خونــــــــــــــه بــابــای پیــــــــــرمــــــــردش
یواشــی زیــــــــر پتــــــــــــــــــو داشتـــــش گریه میــکردش!
چه شبــــــــــها که به یــــــادش با گریـــــــــه خوابم می بــرد
باباش چقــــــــدر زورکــــــــــــی بغضشــــو فرو مـــی خــورد
لـبخنـــــــــدهای زورکــــــــــــــی اون بغض هــــــای پیرمــــــرد
کارشـــــــو آخــرش کـــــــــــــــرد مــرد خونـــــم سکتـــه کــــرد
الهـــــــــــــی که بمیـــــــــــــــرم چشماش به در سفید شــد
آخر نفهمیـــــــــد علـــــــــــــــی اسیــــــــره یا شهیــــد شـــد
ســــــــــــــــرت رو درد آوردم؟ بگـــــــم بــــــازم یا بســـــــه؟
آخ الهـــــــــی بمیــــــــــــــــــرم سنگــــــت چـــــرا شکستـــه؟
عـــــــــیب نـــداره مــــــــــــادرم یه کمــی طاقــــــــت بیـــــــــار
یــه کار نـــــــــــــو دستمــــــــــه دنـــدون رو جیـــــــگر بــــــــذار
سرویســـــــه نــو عروســــــــــه دختـــــــــر عـــــــذرا پیــــــــــره
تمــــــــــوم بشه ، یه پولـــــــی دســــــت منــــــو میگیــــــــره
یـــــه سنگ قبر خوشـــــــــــگل خــــــــودم بـــرات میــــــــــارم
با فاطمـــــــــــه میــــامــــــــــــو رو قبـــــــــر تـــــــو میـــــــذارم
گفتم راستـــــــی فاطـــــــــــمه رفتـــــــــه به خونـــــه بخـــــت
خیلـــــــــی خونــدم توگوشش راضــی شدش خیلی سخت
اون نامـــــزدعلـــــــــــــ ی بــــود همیـــــــــن علــــــــی اکبــرم
عینهـــــــو دختـــــــــرم بــــــــود صـــــــدام میـکرد مـــــــــادرم
راستــــــــــــی تو زن گرفتـــــی؟ یا که هنـــــــــوز نامـــــــزدی؟
کاشکی مــــــادرت مـیگفـــــــت هیچ وقت بهش قـول نـــــدی
راستــــــــی یادم رفت بگـــــــم از دختــــــــــــرم بهــــــــــــاره
اونم شـــــوهر کرد و رفــــــــــت شوهرشـــــــو دوســــت داره
خواســـــــتگارکه زیاد داشـــــت ولـــــی جـــــواب نمــــی داد
میگفت عروســی باشــــــــــــه وقتــــــــی داداشــــــم بیــاد
بـــــــــــــرای ازدواجـــــــــــــــش داشتـــش خیلی دیر میشد
به پــــای باباش و مــــــــــــــــن اونــــــم داشت اسیر میشد
همسنگــــــــر علــــــــــی بـــود دامــــــــاد و میـــــــــگم ننــه
بــــرای مــــــن از علــــــــــــــی یــــــــه حرفهایـــــــی میزنـه
میــــــــــگه شــــب حـمله بــود تــــــــو خیبــــر و تو مجنــون
میــــــــــون تیـــــر و تـــرکــــــش تــــــــو اون گلولــــــــه بارون
یــــــــه ترکــــــــــش خمپـــــــاره خــورده تـــــــوی گردنــــــش
دیگه تــــــــــو اون شلوغـــــــــی بچـــــــــــه ها ندیدنـــــــــش
همه اش چــــرا تو حرفـــــــــــام یاد علــــــــی می افتــــــــم
کجا بودیــــــــــــم عزیــــــــــــــزم دختـــــرمــــــــو می گفتـــــــم
کنــــــــار ســـــــــفره عقـــــــــــد وقتــــــــی اونو نشــــونـــدن
یادم نمیره هــــــــــیچ وقـــــــــت وقتـــــــی خطبـــه رو خوندن
وقتــــــــــی که گفتــــــــن عروس رفتـــــــــــه که گل بچینـــــــه
با گریــــــــه گفت که رفتــــــــــــه داداششـــــــــــو ببینــــــــــه
دوبـــــــــــاره و ســــــــــــه بــاره جلـــــــــوی چشـــــم دامـاد
تمــــــام جبهـــــه رو گشـــــــت گریـــــــه کرد و جـــــواب داد
رویـــــــــــم سیــاه مـــــــــــادرم ســــــــــــــــرت رو درد آوردم
آخ آخ ، راستــــــــــــی ببینــــم قـــــــــرص قلبمـــــو خــوردم
بغضــی کـرد و دستــــــــــــــای لرزونـــــــــو کرد تو کیفــــش
دســـتـــــــــای پینــه بستـــش اون دستــــــــای ضعیفـــش
دست هایــی که جــــــــــا داره آدم بــــــــــراش جـــــون بده
اون دستـــــای ضعیفـــــــــــــش کـــــــه عرشـــو تکــون میده
اون دستـــــــای ضعیفــــــــــــی کــــــــه پرشـــــــده ز پینـــــه
اون دستــــــای ضعیفــــــــــــی کـــــــــــه مـــــــرد آفرینــــــــه
دســـــت گذاشت رو زانـــوش همـــــون کوه عشق و صبـــر
با یاعلــــــــــــــــــی بلند شـــد بلنــــد شــــــد از روی قبــــر
گفت دیـــــگه بــاید بــــــــــــرم که قرص هامــــــــو نخـــــــوردم
حـــــلال بکـــــــن عزیــــــــــــزم ســــــــــــــــرت رو درد آوردم
بازم مــــــــــــــیام کنـــــــــــارت عزیزکـــــــــم شنیـــــــــدی؟
تــــــو هم عین بچه مـــــــــــی بـــــــــوی اکبــــــرو میــــدی
هــــــــی اشــــــــکهای پیــرزن زصورتـــــــــش میچکیـــــــد
دور شــــــــد از ســــــر قبــــــــر ســــــــر قبــــــــر اون شهید
شهیدی که سکتـــه کــــــــــرد بـــابـــای پیرمــــــــــــــردش
خواهر اون وقت عقــــــــــــــد همـــــــه ش گریه میکردش
اون که تا حــــالا غیـــــــــــر از فاطمــــه مــادر نداشـــــــت
تیرخــــــورده بود گردنـــــــــش روی تنـــــش سر نداشــــت
دستـــــهای اون شهیــــــــــد بــــه پشــت مــــادرش بـود
مـــــادر نفهمیــــــــــــد که اون علــــــــی اکبـــرش بــــــود
مـــــادرو همراهــــــــــــی کرد گفــــــــت که مهربونــــــــم
غصـــه نـــــخور مـــــــــــــادرم تمامشــــــو مـــی دونـــــم
آی قــصـــه قــصـــه قــصـــه نــــون و پنیـــــــر و پسـتــــه
خواهــــــری که با گریـــــــــــه ســــــــر سفره نشستـــــه
یــــــک زن قـــد خمیـــــــــــده ســــنگ قبــــر شکستـــــه
گریــــــــه هـــای پیرمــــــــــرد... بگـــــــــم بازم یا بســـــــــه؟


شعر اسماعیل سکاک برای شهید عباس بابایی
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 توسط گمنام
باز هم یک نفر تبسم کرد
با لب ابرها تکلم کرد
یک نفر مثل نور آمد و رفت
مثل عطر حضور آمد و رفت
آسمان خوش نشین چشمش بود
و شهادت نگین چشمش بود
عطر گلهای سیب را می داد
بوی «امن یجیب» را می داد
عصمت جبرییل را فهمید
مکر اصحاب فیل را فهمید
به کتاب خدا تفال زد
آیه «ما رمیت» را گل زد
قلب محروم را تسلی داد
روح اسلام را تجلی داد
خاک دزفول پایگاهش بود
سادگی بهترین گواهش بود
او به قصد شکار برمی خاست
با دل بی قرار بر می خاست
وسعتش حد و مرز را نشناخت
و دلش ترس و لرز را نشناخت
او گل چارم شکاری بود
سمبل چارم شکاری بود
ابرها خانه زاد او هستند
تا همیشه به یاد او هستند
در دل آسمان خدایی شد
تشنه لب بود و کربلایی شد
تا همیشه به یاد این تکریم
کرد رنگین کمان بر او تعظیم
عشق را در سکوت پیدا کرد
یار را در قنوت پیدا کرد
مثل گل پاک و با نجابت بود
او که تندیس استقامت بود
آسمان شد منای او حتی
و زمین خونبهای او حتی
بر مزارش عقاب روییده است
پرسشی بی جواب روییده است

****

خلبان شهید، بابایی!
غرق خون، روسپید، بابایی!
رمز و راز تو را نفهمیدیم
و نماز تو را نفهمیدیم
خون تو خاک را طراوت داد
و به ما درس استقامت داد
می شود تا همیشه باقی بود
با لب تشنه نیز ساقی بود
بازعهد ازل شکوفا شد
زخم های غزل شکوفا شد
درحقیقت بهشت سهم شماست
بهترین سرنوشت سهم شماست
در شکوه شهادت و هجرت
آنچه قرآن نوشت سهم شماست …



کجایید ای شهیدان خدایی
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 توسط گمنام
کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده‌تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته بداده وام داران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بی‌نوایی
در آن بحرید کاین عالم کف او است زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت‌های عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق که اصل اصل اصل هر ضیایی


قالب وبلاگ مرجع راهنماي وبلاگ نويسان